تبليغاتX
من و من

من و من

i AND i

E-MAIL |ARCHIVE |HOME |DESIGNER

  میخوام دعوتتون کنم به یه بازی !

 از ندیم قدیما گفته شده که آرزو بر جوانان عیب نیست ... ولی قبول کن این روزا بعضی جوونا یه آرزوهایی دارند  که خدا وکیلی خیلی عیبه !

 و حالا می ریم که داشته باشیم نمونه ای از آرزوهای من رو در طول زندگیم:

 یک. ده ساله که بودم دلم می خواست یه خونه درختی داشته باشم.

 دو . دوازده سالگی واسه یکی از معلمام آرزوی مرگ می کردم که الان متأسفم ازین بابت.

   ایشالا هر جا که هست سالم باشه و سایه اش بالا سر بچه هاش.

 سه. پونزده سالم که بود آرزو داشتم روزی بیاد که دیگه عینک نزنم.

 چهار. شونزده سالم که شد دوست داشتم روزی برسه که واسه همیشه بتونم کنار وحید باشم !

 پنج. شونزده رو که رد کردم آرزوم شد دانشگاه، شد همینی که الان می بینی. چی؟ ... هوم؟ ...

 نمی بینی... ول کن ، چشم بصیرتت رو باز کن!

  الان که اینجا نشستم و زانوهام رو جمع کردم تو شکمم، و دست چپمو زدم زیر چونه ام و یه دستی دارم   تایپ میکنم، آرزوهام خیلی زیادن و پراکنده اند !

 چقده آدمیزاد محافظه کاره. این همه آسمون ریسمون به هم بافتم آخرش نتونستم بگم اون چیزی رو که   بزرگترین آرزومه ...

من هم خوشحال میشم شما هم تو این بازی باشین و منم از آرزوهای شما خبر داشته باشم ! از این جهت نظرم اینه اگه خواستین کامنت بزارین شما هم 5 تا از آرزوهاتو بگین ! یعنی یه جوری دعوت به بازی !

  وبلاگ احسان که داره گرد و خاک می خوره! غلط نکنم تا حالا کلیدشو گم کرده، ولی در کل روی ما زمین  نخوره که خوبه...

+ تاریخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 17:37نویسنده sona |
نمیدونم این روزا تو وب هر کی میرم چه پسر چه دختر حرف از تنهایی میزنه !

گویا انگاری مد شده تنهایی !

بعضیاشونم میان با من دردو دل کنن ! منی که خودم بدتر از همم ! منی که 6 ماه نتونستم فراموشش کنم منی که ...

برو ادامه مطلب بخونش ...

(پسورد وبلاگمون )



ادامه مطلب
+ تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 11:24نویسنده sona |

یه مثلث عشقی! رو در نظر بگیر. خدا رو شکر به مدد فیلم و سریال های امروزی هممون از قواعدش آگاهی داریم به شدت:

نفر اول کسیه که داره زندگیشو میکنه و با کسی کاری نداره. این شخص احیاناً در زندگیش دنبال هیچی نبوده از اول، و نیستش تا آخر، معمولاً هم یا به درس چسبیده یا به کار. شایدم درس و کاره که به اون چسبیده!  

نفر دوم کسیه که عاشق نفر اوله و با دیدن نفر سوم بدنش کهیر میزنه!

نفر سوم آدمیه ناجور سیریش، که نفر دومو خیلی می خواد و خیلی زور میزنه تا نفر دوم هم متقابلاً اونو بخواد، ولی خب دل نفر دوم که دست خودش نیس، هس ؟

اینارو گفتم که تهش ازت بپرسم: این وسط دلت واسه کدومشون می سوزه ؟


پی نوشت:
1. نظر خودم باشه واسه بعد
2. من این روزها علاقهﻯ وافری به رنگ
نارنجی پیدا کردم ... رو چه حسابی؟ ... چه می دونم!

+ تاریخ شنبه دهم دی 1390 ساعت 12:57نویسنده sona |
فهمیدن بعضی حقایق آدم رو دچار سردرد میکنه. ولی خب، دردسرش می ارزه به اینکه بخوای سرت رو مثه کبک زیر برف قایم کنی.
فهمیدن همین دسته از حقایق ممکنه به اندازهﻯ 200 ولت شوک بهت وارد کنه. این اتفاق زمانی میفته که تو قبلاً نسبت به همه چیز خوش بین بوده باشی (جریان همون کبک و برفه). افسوس؛ گاهی آدم یادش میره که زمین به خاطر اون نیست که می چرخه.

و احمق اون کسیه که وسط امتحاناش بره دنبال کشف حقایق.(مثل من ) اونوقت تنها باده که میتونه جزوه هاشو ورق بزنه. با این همه بازم معتقدم  سردرد امروز می ارزه به دل درد فردا.

این بود نهایت تنهایو عصبانی بودن من ! یکیو میخوام درکم کنه کسی هست ؟!

+ تاریخ پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 18:56نویسنده sona |

نمره یکی از درسام شده 12.25!  .. 7 نمره میان ترم .. 8 نمره پایانی .. 5 نمره فعالیت و تحقیق و چرت و پرتای دیگه ... به راستی من چطوری تونستم انقد کودن باشم که از 8 بشم 0.25  .. به راستی این خانوم چه جوری به من نمره داده .. به راستی آیا چگونه ممکنه .. به راستی  چرا انقد راحت حق ملتو مثل اکسیژن تو هوا می بلعن  .. دکترم گفته دیگه راجع بش فک نکنم البته  .. آخ آخ از این تاول زدم که  تو فکر 20 بودم من !!

حالا اینو گفتم که بگم : کلا بعضی استادا چیزی هست در وجودشون به نام کرم (Worm).. رضا ( همون لذا  ) من پیشنهادم اینه که در یک مقطع زمانی ترجیحا نزدیک به امتحانای پایانی بیاییم این اساتید رو یه جا جمع کنیم و .. چی؟ نفت بریزیم آتیش بزنیم ؟ .. اینم فکر بدی نیس البت  .. ولی راه بهتر اینه که جمع کنیم اینا رو ببریم پیش کی؟ .. احمد علی کرم کِش  .. کرماشونو بکِشه .. بلکه هم ما راحت شیم هم خودشون 

 می دانم که راه خانه هایمان از شمال آسمان تا جنوب زمین فاصله دارد اما وقتی که من تو را دوست دارم دیگر چه فرق می کند که تواهل حوالی آسمان باشی یا اهل حدود رویاهای من ...


+ تاریخ سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 12:15نویسنده sona |
از سه شنبه امتحانای پایان ترمم شروع میشه !

خواب ، رویای فراموشی هاست !

 و همانا لذتی که در خواب شب امتحان هست در انتقام نیست !  


+ تاریخ شنبه سوم دی 1390 ساعت 17:55نویسنده sona |
بچه که بودم (قد نخود اینا) یه سوال فسقلی بزرگ تو ذهنم بود همواره: کفشدوزکا چطوری بدون نخ و سوزن کفش میدوزن ؟!

یا

وقتی گرگه شنگول و منگول رو خورد و زمانیکه مامانش رفت و نجاتشون داد ، بابای بزغاله ها کجا بود؟

یا

وقتی میگن کمی تا قسمتی ابری یعنی چقد ابری؟

یا

وقتی یه جای از بدنت درد میکنه مسکن میخوری ، مسکن از کجا میفهمه کجا درد میکنه ؟

یه نظر حلاله ، اگه خواستی کامنت بزاری جواب سوالامو بدین ممنون میشم !

+ تاریخ پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 12:30نویسنده sona |
به مناسبت آذر ماه های فراموش نشدنی!

برو ادامه مطلب بخونش !

(پسورد همیشگی ، رمز وبلاگمون )


ادامه مطلب
+ تاریخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ساعت 16:47نویسنده sona |
محمود آقا شلخته              میرفت به پای تخته

طفلکی دستپاچه شد        آخ که ندیدی چه شد

از جای خود که پا شد         یک دفعه کله پا شد     

کیفش جلوتر افتاد              این ور و اون ور افتاد

دفتر پاره پاره                      کتاب بدقواره

مداد نوک شکسته             کیف بدون دسته

پخش و پراکنده شد            کلاس پر از خنده شد


1 : قطعه ادبی فوق از شاهکارهای هنری و اشعار مورد ملاقه! من در دوران کودکی بود!

2: من تقریبا همه شعرهای بچگیامو یادمه همچنان.

3 : اگه خواستی کامنت بذاری پیشنهادم اینه که یه شعر از بچگیات بینویسی .. ببینم کدومتون حافظه اش از من بیترتره!

+ تاریخ شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 18:7نویسنده sona |
به اندازه دوتا دوست قدیمی که همو یه مدت طوووووووووولانی ندیدن ، واسه وبلاگم حرف دارم !!

می دونی ؟! ... همیشه وقتی فک می کنی هیشکی حواسش بت نیست .. مطمئن باش یکی حواسش بت هست !

مثلا:

اون روزی رفته بودیم نمایشگاه  کتاب چشَم به یه کتابی افتاد که راجع به شخصیتاش یه چیزایی  می دونستم   .. یعنی یه چیزای خرابی می دونستم ;) بعد تند تند داشتم تو گوش محدثه قضیه رو تعریف  می کردم  .. یه هو این آقای کنار دستمون برگشته به من می گه : پس شما این کتابو خووندی ؟!!!   

فک کن ! یارو از اول صحبتامون گوشش وسط بوده که فهمیده بود من راجع به کدوم  حرف می زنم تازه  پایه خریدن کتابه هم شده بود ، آدم پررو! .. nقذه خجالت کشیدمممممممم  

حالا همون انتشارات  پرنده های خارزارو هم داشت .. اونم بد نیست داستانش از این جهت  ..  محدثه گیر داده بود حالا که دوستمون پایه است بذار منم اینو تعریف کنم که دیگه اساسی حال ببره

یا مثلا :

 مثل یکی از بچه ها تو شلوغ پلوغی کارگاه ، احساس کرده بود اگه دستشو بکنه تو بینیش کسی  نمی بینه !!   .. از اون موقع احساس بسیار بدی نسبت به طرف به خودکارش ، جزوه هاش و موس ،  کیبرد، دکمه پاور و دسته صندلی های کارگاه دارم !

خلاصه که حواست باشه ! .. وقتی فک می کنی هیشکی حواسش بت نیست .. مطمئن باش یکی  حواسش بت هست !

پی نوشت : متشکرم که همیشه حواست بم هست .. حتی وقتی حواسم بت نیست .. متشکرم  خدای مهربونم !



+ تاریخ پنجشنبه سوم آذر 1390 ساعت 18:30نویسنده sona |